Storyline
استفانه تصمیم میگیرد به کوههای زیبا کوانتال نقل مکان کند تا با دختر خود، ویکتوریا، که از گم شدن مادرش سکوت کرده است، دوباره ارتباط برقرار کند. در پیادهرویی در جنگل، چوپانی به ویکتوریا سگی به نام «رمز» میدهد که به تدریج باعث علاقهمند شدن او به زندگی میشود. اما به سرعت استفانه متوجه میشود که این حیوان در واقع چون چراغی از گرگ است... با وجود هشدارها و خطرات، او نمیتواند دخترش را از این توپ پشمالو بیخطر جدا سازد.