Storyline
راتنا دختر آقای براح بن سادلی است که در محصولاتش از عصاره گیاهان استفاده می کند وقتی با پدر و دستیارش تینا برای یافتن برگ پنبه میمون به نام مونکی پالم برای جلوگیری از چین و چروک همراه می شوند توسط آرْدِه ربوده می شود و عمله هایش که تکتیل و تومپال نام دارند نیز به دنبال برگ میمون می روند اما راتنا در غاری پنهان می شود ناگهان مردی با موی درهم خوابیده با یک پلنگ می بیند او هم مهربان است و زبان انسان را نمی فهمد ناگهان مرد روی سینه اش ضربه می زند و می گوید تارزان تارزان راتنان را به خانه شهر با اسب می برد آرْدِه که نامش را به ماماهی تغییر داده است تلاش می کند تا با خبر شود از ورود تارزان به شهر