بشَرَم
Besharam
برای جلوگیری از انتخاب رامچندرا به عنوان شهردار، دیگوویجای سینگ معروف به دارامداس، مردان خود را به او، پسرش رام کومار و همسرش حمله میکند، اما همه چیز بیفایده است و رامچندرا پیروز میشود. به محض انتخابش، رامچندرا به دام میافتد و مجبور به استعفا میشود و خودکشی میکند. رام، مادرش و خواهرش چاندا، به مکان دیگری نقل مکان میکنند و دیگر خبری از آنها نیست. سپس مرد جوانی به نام پرنس چاندراشکار از ژوهانسبورگ، آفریقای جنوبی، ظاهر میشود و ادعا میکند که میلیونر است و میخواهد با دیگوویجای سینگ وارد تجارت شود. این پرنس همچنین با خواهر و دوست دیگوویجای، رنوکا و مانجو، رابطهای پنهانی دارد. دیگوویجای از وضعیت ناراضی است و از مردانش میخواهد که درباره این پرنس تحقیق کنند و آنچه پیدا میکنند، زندگی دیگوویجای را برای همیشه تغییر میدهد.