خط داستانی
هکتور در حال کار بر روی مزارعش است. وقتی پرندهای از بالای سرش پرواز میکند، او نیز آرزوی پرواز میکند. او لانه یک عقاب را پیدا میکند. در حالی که از یک جوجه عقاب درس میگیرد، مادرش ظاهر میشود. او از هکتور خوشش نمیآید. هکتور برای اینکه کم نیاورد، یک ماشین پرنده برای خود میسازد. این ماشین پرواز نمیکند. سپس خود را به یک بادبادک و یک اسب میبندد. او پرواز میکند... درست به سمت یک درخت.