خط داستانی
پاپای در حال تغذیه یک بوقلمون در حیاط پشتی خود است؛ روز شکرگزاری است و سه خواهرزادهاش آمادهاند تا بوقلمون را به غذای اصلی تبدیل کنند. اما پاپای نمیتواند این کار را انجام دهد، بنابراین داستانی درباره زمانی که زائر بود و بوقلمون جانش را نجات داد، برای آنها تعریف میکند. پاپای در حال شکار بوقلمون است که مدام از او پیشی میگیرد؛ او در نهایت بوقلمون را به دام میاندازد، که داستان غمانگیزی درباره لاغر بودنش برای خوردن میگوید. پاپای به او کمی اسفناج میدهد، اما قبل از اینکه بوقلمون بتواند آن را بخورد، توسط سرخپوستان اسیر میشود. آنها او را به تیرک میبندند. بوقلمون، که در حال تماشا است، اسفناج را به یاد میآورد و به عقابی تبدیل میشود. او به پایین میآید، اولین گروه از سرخپوستان را به کوه پرتاب میکند و گروه دیگری را به تندیس تبدیل میکند. پاپای داستانش را تمام میکند و میبیند که پسرها غایبند؛ زمان شام است! آنها آماده میشوند تا بوقلمون را با بشقاب بزرگ اسفناجش سرو کنند.