خط داستانی
آگوستین روبوستال و همسرش لیلانه کافه کنار رودخانه "او ژوئیو گاردون" را اداره میکنند و اگر "گاردون" (ماهی روچ) خوشحال باشد، صاحبان این مکان خوشحال نیستند زیرا کسب و کار بد است. در واقع، این مکان تقریباً خالی است به جز چهار مشتری وفادار: فرانسیس، صاحب یک گاراژ، پیوآ، مردی با درآمد خصوصی متوسط، لولوی، تکنسین رادیو و بودوکس، یک کفنفروش. حالا، روبوستالها یک گارسون خیالی اما بااستعداد به نام هیپولیت استخدام کردهاند. او به لیلانه علاقهمند است و به قدری که یک روز بیمه عمر به نام او میگیرد. واکنش چهار مشتری ثابت فوری است: آنها به روبوستال پیشنهاد میدهند که هیپولیت را به قتل برساند، در عوض کمیسیون. اما مشکل (حداقل برای آنها!) این است که هیپولیت غیرقابل تخریب است.