خط داستانی
فرانسیس ژورهگوی جوانی باسکی است که آرزو دارد زندگیاش را به خدا اختصاص دهد. اما ملاقات با مایت و نمونه کشیشان کارگر او را در مورد درستی انتخابش دچار تردید میکند. ماری-ژان، مادرش، از این وضعیت رنج میبرد. او مردی به نام ژان اچاندی را میشناخت که به خاطر عشق به او از کشیشی کنارهگیری کرد. فرانسیس در لحظات پایانی او را همراهی میکند و اولین مراسم عشای ربانیاش را در برابر چشمان مهربان مادرش برگزار میکند.