خط داستانی
شنگر جوانی است که در یک جامعه روستایی کوچک با خواهر ناشنواش، دورگی، و مادرش، شانتی، زندگی میکند. تلاشهای شنگر برای ازدواج دورگی بینتیجه میماند. قرضدهنده محلی، لالا، که در اوایل ۶۰ سالگی است، از این موضوع مطلع میشود و پیشنهاد ازدواج با دورگی را میدهد، اما رد میشود و از او خواسته میشود که برود. لالا برای انتقام برنامهریزی میکند و فرصتی برای تجاوز به دورگی پیدا میکند که منجر به مرگ دورگی میشود. شنگر او را تعقیب کرده و میکشد. مرگ لالا باعث دخالت پلیس میشود و شنگر باید از آنها فرار کند. او این کار را انجام میدهد و به یک باند دزدان ملحق میشود و قسم میخورد که بخشی از باند آنها باشد، بدون اینکه بداند با این کار، باقیمانده زندگیاش را در غارها و حومه سپری خواهد کرد و دیگر نمیتواند مادرش یا هیچ انسان عادی دیگری را ببیند.