خط داستانی
سپسنا زیبا با پدر ثروتمندش، دهنراج، و برادر کوچکترش در یک خانه مجلل زندگی میکند. پدرش به برخی الماسهای باارزش برمیخورد و آنها را در یک مکان مخفی پنهان میکند. یک روز در حین رانندگی، دهنراج کشته میشود، اما برادرش بدون آسیب فرار میکند، اما کنترل تارهای صوتیاش را از دست میدهد و نمیتواند به کسی بگوید که حادثه چگونه رخ داده و ناپدید میشود. پس از اینکه سپسنا در یک مسابقه زیبایی برنده میشود، به بمبئی سفر میکند و با سرباز جوانی به نام گُوپال که روی صندلی چرخدار است ملاقات میکند و هر دو به یکدیگر عاشق میشوند. آنچه سپسنا نمیداند این است که گُوپال یک کلاهبردار است که فقط به دنبال پول اوست. سپس زندگیاش پیچیدهتر میشود وقتی متوجه میشود که پدرش توسط مردی به نام دیوان کشته شده است. قبل از اینکه بتواند به اقدام بیشتری فکر کند، دیوان و مردانش او را پیدا میکنند - هدف آنها پیدا کردن مکان مخفی الماسهای پنهان شده توسط دهنراج است - و هر کسی که جرات کند در مسیرشان قرار بگیرد را میکشند.