خط داستانی
هاتيفا از سرنوشت دشوار خود خسته شده و از محل بردگی خود، یک معدن در بیابان فرار میکند. او در آزادی سرگردان است، اما در نهایت بیچاره، بدون آب یا غذا. درست قبل از اینکه از تشنگی بمیرد، توسط حکیم سیمسال نجات مییابد که با کاروانی از بازرگان گانم سفر میکند. هاتيفا به سرعت دوستان زیادی پیدا میکند، از جمله خدمتکار جوانی به نام حاجا. او تنها به او راز خود را میگوید. دختر مجبور بود حقیقت برده بودنش را از دیگران پنهان کند. زیرا هر کسی که به بردگان فراری کمک کند، به شدت با مجازات اعدام تهدید میشود. به خاطر کاروان، هر دو فرار میکنند، اما به زودی توسط گانم دستگیر میشوند. وقتی او متوجه میشود که میتواند با هاتيفا پول زیادی به دست آورد، او را دوباره به یک معدن میفروشد.