خط داستانی
کارمن، زن فقیر و زیبایی، در یک محله فقیرنشین در ریودوژانیرو زندگی میکند. همه مردان او را میخواهند، از جمله ناتنیاش، اما او فقط به دوستپسرش، میلتون، نگاه میکند. پس از اخراج از خانه، متوجه میشود که معشوقش متأهل است. از زندگیاش ناراضی، در یک مهمانخانه جا پیدا میکند و سعی میکند شغلی پیدا کند، اما موفق نمیشود. خسته و گرسنه، در خیابان بیهوش میشود و یک عابر به او کمک میکند و او را به خانه نویسنده، فلاویو مارتینس، میبرد، مردی که بین پیشنهاد ازدواج ترتیب داده شده، یک عشق قدیمی و مهمان جدیدش در تردید است.