خط داستانی
سانتا دختر جوان زیبا و بسیار متواضعی است که در چیمالیستاک، نقطهای کوچک و آرام در جنوب مکزیکوسیتی دهه ۱۹۳۰ زندگی میکند. پس از اینکه سانتا توسط سرباز متکبر مارسلینو فریب میخورد، از سوی خانواده و دوستانش طرد میشود و از چیمالیستاک اخراج میگردد. سانتا در یک خانه فساد پناه میگیرد و به زنی بدبین و تلخ تبدیل میشود که توسط گاوباز "هارامنو" مورد آزار قرار میگیرد و به طور خاموشی توسط پیانیست نابینای هیپولیتو دوست داشته میشود.