خط داستانی
موریس کوچک، که نامهای معرفی به یک آقا با دختر جذابی دارد، به خانه میرود تا از او برای دست دختر جوان درخواست کند، اما به دلیل اندازه ناچیزش به طرز بیرحمانهای توسط پدر دختر رد میشود. در ناامیدی، موریس به دنبال راهی برای افزایش قد خود میگردد و در نهایت یک جفت چوب بلند را میبیند و آنها را میپوشد و به این ترتیب با ابعاد کشیدهتر دوباره به خانه برمیگردد و همه را با رشد شگفتانگیزش شگفتزده میکند. درخواست او پذیرفته میشود و همه چیز به خوبی پیش میرود، اما موریس بیچاره به زمین میافتد و نمیتواند بلند شود؛ این، البته، منجر به کشف فریبکاری او میشود، اما پدر، با قدردانی از یک شوخی خوب، اکنون اجازهاش را میدهد.