خط داستانی
در اواخر زمستان که سرما شدید است، مردم و سگها خوشحالند که سفر خود را متوقف کرده و کمپ برپا کنند. در گرگ و میش آبی، مردان برف را کاوش کرده و سپس بلوکهای ساختمانی را برش میزنند در حالی که زنان محلی را برای ساختن کمپ آماده میکنند. به زودی همه زیر پوشش هستند و در نور لرزان چراغ سنگی میخوابند، نفسهایشان به سردی بالا میرود. در روشنایی روز، مردان نیز نیزههای خود را آزمایش و تعمیر میکنند، سگها را به سورتمه میبندند و به سمت یخ دریا حرکت میکنند. هر مرد با یک یا دو سگ، در جستجوی بوی حفره تنفسی فوک، به کاوش در این بیابان سفید میپردازد. وقتی یک سگ برف را بو میکشد، مرد حفره را جستجو میکند و وقتی آن را پیدا کرد، یک حلقه موی تک حلقهای را برای علامتگذاری زمانی که فوک برای تنفس بالا میآید، معلق میکند. سپس او بیحرکت منتظر میماند تا حمله کند. او شکار میکند و دیگران جمع میشوند تا طعم کبد گرم شکار او را بچشند. سپس، با آمدن شب، نگهبانی ادامه مییابد.