خط داستانی
یک مرد جوان ثروتمند با آیندهای روشن، آندریاس، در زمانی فارغالتحصیل میشود که استلا، دختری که عاشق اوست، تحصیلاتش را در دانشگاه آغاز میکند. او میخواهد ازدواج کند، اما پدرش برنامههای دیگری دارد: فرستادن او برای تحصیلات تکمیلی به پاریس. استلا نمیخواهد مانع پیشرفت آندریاس شود و خوشبختی خود را فدای او میکند تا به یک معمار بزرگ تبدیل شود. او از جدایی رنج میبرد، اما دردش او را در کارش نرم میکند: یک روانشناس که در درمان کودکان تأخیری تخصص دارد، تمام وجودش را وقف کارش میکند. چند سال بعد، به لطف لینا، که متوجه میشود او دختر آندریاس است، دوباره به او ملحق میشود و در نهایت خوشبختی را پیدا میکند.