خط داستانی
گرگ همیلتون، یک هنرمند جوان، تصمیم میگیرد به شرق برود و شانس خود را امتحان کند. او متوجه میشود که کارش مورد توجه قرار نمیگیرد و نمیتواند از عهده زندگی برآید. یک روز در حالی که با همسرش، هلن، در پارک قدم میزند، جان یک دختر بچه را با متوقف کردن اسب فراریاش نجات میدهد، اما در این کار انگشتش را میشکند. او سپس نمیتواند نقاشی کند و مجبور میشود در یک کارخانه کار کند، اما به همسرش میگوید که برای یک مجله داستان مینویسد. چند روز بعد، هلن به او میگوید که یک شغل به عنوان معلم خصوصی قبول کرده است. اوضاع خوب پیش میرود، اما یک روز متوجه میشوند که هر دو در همان کارخانه مشغول به کار هستند اما در بخشهای مختلف.