خط داستانی
دختر کشاورز آندراش بالوگ، جولی، با دیدن یک سیرک گیج میشود و به طور مخفیانه از روستای زادگاهش خارج میشود و با استاد رقص در یک کلوب شبانه در پایتخت نامزد میشود. فریبندهاش او را حتی در شب با تمرینات رقص عذاب میدهد و او را کتک میزند. جولی یک شب از شکنجهگرش فرار میکند و در روسیه نامزد میشود. جولی به ژولیت تبدیل میشود و به زودی او را دوباره در املاک تاشکند یک شاهزاده میبینیم، جایی که در لوکس زندگی میکند. در این میان، جنگ آغاز میشود. زندانیان به قلعه آورده میشوند. جولی پدر خود را در میان آنها کشف میکند، اما او به خاطر آوردن شرم بر او او را نمیبخشد. یک روز، هنگامی که زندانیان مبادله شده در مه صبحگاهی به سمت میهن خود حرکت میکنند، ژولیت در لباسهای قدیمی جولی لباس میپوشد، موهایش را بافته و همه چیز، ثروت و عشق را پشت سر میگذارد تا به سرزمینی برگردد که روحش در لحظه تولدش زندانی آن شد.