خط داستانی
کدارنات در یک فروشگاه تعمیر ساعت محلی کار میکند که متعلق به آدارشان لالا است. کدارنات برای کمک به یک زن بیخانمان به نام مایا که شوهرش گم شده و دو دختر به نامهای وینا و ویدیا دارد، تلاش میکند. کدارنات با آنها اتاقی اجاره میکند، برای مایا نامههایی از طرف شوهرش، پانالال، مینویسد و حتی ازدواج وینا را با پسر دوالترام ترتیب میدهد. وقتی مایا به او میگوید که پولی برای هزینههای ازدواج ندارد، او از کارفرمایش پول میدزدد و به مایا میگوید که این پول از پانالال است. او به مایا میگوید که دوست نزدیک پانالال است، در حالی که هرگز او را ندیده و نمیشناسد، و این موضوع باعث میشود که فکر کنیم کدارنات چه رازی را پنهان کرده و دلیل ناپدید شدن پانالال چیست.