خط داستانی
لوکیان کازالیس یک زن جوان را میبیند و بلافاصله عاشق او میشود. او داوطلب میشود تا چمدان او را به آپارتمانش ببرد، جایی که در مقابل او زانو میزند و با لبخند به او نگاه میکند، تا اینکه پدرش او را در چمدان قفل کرده و از پنجره بیرون میاندازد.