خط داستانی
اکنون فصل زمستان است و خورشید دیگر نمیتابد، بنابراین الیسا افسرده است. دوستش وینسنت حرف او را این گونه تعبیر نمیکند. او فکر میکند که الیسا فقط باید از آپارتمان تاریک خود بیرون بیاید. وینسنت که مصمم است ثابت کند حق با اوست، یک روانپزشک سالخورده را میدزدد و او را مجبور میکند تا یک «جلسه درمانی» برای الیسا برگزار کند.