خط داستانی
پسربچهای با چشمان تیره به نام کازو. بله، او به دریا رویای میدید. اما مانند همه در این روستا. کازو فقط میخواست اول درس بخواند و مدرسه را تمام کند... اما موفق نشد. مادرش فوت کرد. زنی که جای او را گرفت، محبت، آرامش و گرمای دستان مادر را به همراه آورد. به نظر میرسید که شادی دوباره در خانهشان جا گرفته است. اما یک روز طوفانی ماهیگیران را در دریا گرفتار کرد. پدر بازنگشت... دوستان پدر، ماهیگیران، سعی کردند به بیوهای که با دو فرزندش تنها مانده کمک کنند. اما پول هنوز کافی نبود. و سپس کازو تصمیم گرفت که ماهیگیر شود. بعد از همه، او اکنون بزرگتر در خانواده بود...