خط داستانی
ایرما به گالانگ، پسر خاله اش عشق می ورزد در حالی که او هم اکنون همسر و فرزند دارد. ایرما شدیدا وسواسی است و می خواهد تنها زن زندگی گالانگ باشد. او به شمن مراجعه می کند تا جادوگری سیاه را برای همسر گالانگ بفرستد. از آن پس وحشت و اختلالات عرفانی، تسخیر و مرگ در خانه گالانگ رخ می دهد اما تهدید متوجه ایرما نیز هست.