خط داستانی
هفت ساله ایلخانه تابستان را در روستا سپری میکند و دلش برای خانه تنگ شده است؛ والدینش را شدیداً کم دارد. پدربزرگ و مادربزرگ با وجود غم از دست دادن فرزندانشان در یک سانحه هوایی، سعی میکنند کودکی را از واقعیت تلخ جدا نگه دارند. برای دلگرمی نوه خود، پدربزرگ راسم به یاد بازی افسانهای «آرزوی استخوانی» میافتد که آغازگر سری آرزوها برآوردهشده میشود. در ابتدای کار، همسر راسم، صوفیا، از اتفاقات راضی نیست، اما به تدریج بازی زندگی و آرزوهای کل خانواده و کل روستا را به طرزی شگفتانگیز تغییر میدهد.