خط داستانی
در شمال شرق چین، شنیانگ شهری در حال زوال است. ژو لینگلینگ، دختری ۲۵ ساله که از نارسایی کلیوی رنج میبرد و زندگیاش ویران شده است. در اوج بیماریاش، پدر بیمسئولیتش بازگشته و با بهترین دوستش تان نا و همکلاسی سابقش ژائو دونگیانگ برای مراقبت از او آمدهاند. با وجود رنجهایش، در مواجهه با مسائل محبت خانوادگی، عشق و دوستی، او احساس میکند که هنوز شایسته زندگی است. یک روز، ژو لینگلینگ تصمیم میگیرد به سفر برود و با تان نا و ژائو دونگیانگ به جاده میزنند.