خط داستانی
ریکو وقتی مردی خوشقیافه به نام ایمورا از او جدا می شود شوکه می شود. از او می پرسد چرا. ایمورا با خنثی پاسخ می دهد: «از تو خستهام.» هنگامی که ریگو به چسبیدن به او ادامه میدهد، ایمورا با سردی می گوید: «من زنان پر پایدار را دوست ندارم. با من نامزدی دارم» و او را ترک می کند. ریکو که ترک شده است چشمانش از نفرت می سوزد.