خط داستانی
آلِسکا یوحانسون زن کامل است و در حرفه خود به عنوان جویندهٔ استعدادها بهترین است. روزی مدیرش که مردی متاهل است به او اخراج میگوید رابطه شان آیندهای ندارد. او تصمیم میگیرد که گزینهٔ بهتری ندارد جز خودکشی با نوشدارویی. با ورود کودکی در نقاب جشن هالووین به داخل واحد او، دوباره زنده میشود. جهان او واژگون میشود و ادراکهایش به نظر وهم میآیند. زمانی که خودرو او به طور خودکار به کار افتاده و تصادفی رخ میدهد، او متقاعد میشود که کسی برای او توطئه میچیند. یا در زندگیٔ آلِسکا راز عمیقتری وجود دارد؟