خط داستانی
یِژف توگیِر، هیچ کس معمولی، فقط میخواست فلفل دانه برای نوشیدنی سال نوی خود بخرد، اما به گروگان در یک دزدی بانک که به اشتباه انجام میافتد تبدیل میشود. در پریشانی، او بیمه عمر میگیرد که باعث میشود همسرش بخواهد او بمیرد، در حالی که شرکت بیمه میخواهد زندگیش را حفظ کند. ایستگاه رادیویی محلی به او کار میدهد و او شهرتی شگفتانگیز به دست میآورد و عشق جدیدی پیدا میکند.