خط داستانی
او متصدی بار در میکدهای بدون مشتری است. شبها را آنجا با حسرت روزهای خوب میگذراند، حالا که حتی نمیتواند تنها همسایهاش را جذب کند: یک سگ ولگرد. فقط پومیس خود را دارد تا نفسی بیدفاع را به دام اندازد. با این حال، او چیزی بسیار گزیدهتر را ترجیح میدهد: خون انسان. بختش با ورود دو مهمان روبرو میشود، اما اقبال برایش شگفتی در نظر گرفته است. طعمههای جدیدش از خانواده هستند. آمانسیو باید بین پایان دادن به زندگی تنهايیاش یا عطش خونخواهیاش یکی را انتخاب کند.