خط داستانی
این داستان درباره پسر جوانی است که با تغییرات و دوراهیهای عاطفی و پیامدهای آن روبرو میشود. ویشال و خانوادهاش در خانهای در حاشیه شهر زندگی میکنند، زیرا پدرش عاشق زندگی در میان طبیعت و دور از هیاهوی شهری است. یک عصر، خانواده مجبور میشود برای یک مراسم عروسی فامیلی برود و ویشال تصمیم میگیرد در مراسم شرکت نکرده و در خانه بماند و از اوقات فراغت خود لذت ببرد. مدتی پس از رفتن خانواده، ویشال صدای تقه محکمی را روی دروازه ویلای خود میشنود. در حالی که از نگهبانی که آن روز مرخصی داشت بدگویی میکرد، بیرون رفت تا بررسی کند. او دختر جوان و زیبایی به نام یاشی را در دروازه میبیند که به دلیل روشن نشدن ماشینش درخواست کمک میکند. از آنجایی که شب دیروقت بود و مکانیکی در دسترس نبود، او به یاشی پیشنهاد داد که در خانهاش بماند. پس از بحث زیاد و شروع باران، یاشی تصمیم میگیرد پیشنهاد ویشال را بپذیرد. با وزش باد، باران شروع به باریدن کرد. هر دو خیس شدند و ویشال از زیبایی و هیکل یاشی مبهوت ماند.