خط داستانی
لئو بیست و پنج ساله موجودی است که خویشتن را گم کرده است. او تنها در وجودی که روز به روز غیر قابل تحمل تر میشود با فضا و پوچی مقابله میکند. او خسته است و توان پیگیری ندارد. برای او داروها وسیلهای برای گذران این زمان بیپایان است که ما آن را زندگی مینامیم. در شب آرامی از تابستان در ویلا رهاشدهای که دور تا دور درختان و سبزه است، او مقدار زیادی هرویین را به شکل سفری نهایی با بازگشتناپذیر تزریق میکند.