خط داستانی
در فروشگاه کفش یک زوج پیر و مهربان، اتفاق عجیبی میافتد. آنها پوستها را برای کفشهایشان آماده میکنند و به خواب میروند، و صبح روز بعد، کفشها آماده هستند. یک شب، در حالی که این زوج پیر منتظر بودند تا کفشها آماده شوند، گروهی از کودکان کوچک به سمت آنها میآیند و آواز میخوانند.