پدرو دا میا، با دختری به نام ماریان مونفورت ازدواج میکند اما مخالفت پدرش را در پی دارد. ازدواج او پسری به نام کارلوس ادواردو به دنیا میآورد و دختری. اندکی بعد ماری مونفورت عاشق تانکریدو میشود و با او به ایتالیا فرار میکند و دخترش را با خود میبرد. وقتی پدرو متوجه میشود با پسرش به خانه پدرش میرود و او دست به خودکشی میزند. کارلوس در خانه پدربزرگ میماند و توسط او تربیت میشود. کارلوس دکتر میشود و دفتر کار خود را میگشاید. او به مرور با زن زیبایی به نام ماریا اودواردا آشنا میشود و آن دو عاشق هم میشوند و شبهای بسیاری را با هم میگذرانند. در نهایت کارلوس میفهمد که ماری حقیقتاً خواهر اوست و به او اطلاع میدهد که آنها خواهر و برادردند و دیگر نمیتوانند اینگونه زندگی کنند. برای فراموشی تراژدیهایش کارلس به سفر دور دنیا میرود.